خرید بک لینک

ی هفته کربلا بودیم.من این یک هفته برای عرفه بااین اقا صحبت میکردم

ی جورایی دیونش کردم. بعد خو ازتمام جهات دیدیم برخوردشو با دوستاش باهمکار.با غریبه.بامزاحم. توخرید.توگرما.وقت غذا.وقتی ناراحت بشه...

بعد خانواده از حاج اقا محل تحقیق کرد و ازچندتا دوستاش.ک همگی گفتن پسرخوبیه..

ماهم ب اونا گفتیم اوکی

یک ماه گزشت. و امدن خونمون برای جواب گرفتن و مهریه مشخص کردن

اونجا مامان من قر امد.ک من شخصا دوست نداشتم.پسری ک پدر نداره هرچند پولدارترین مرد باشه... مامان من معلوم نیس بخاطر چی فک کرده این اقا خیلی پولداره.

بعد ک ب من انگشتر دادن هدیه و شدیم نامزد

حالا به همه داره میگه ک مانامزدیم.بعدم ب من میگه ب کسی نگو.چون ازمایش ندادین معلوم نیس

دوباره امروز میگه ازمایش ندادینا.نمیخاد ب این پسر فکر کنی

بعد این دوماه تازه امروز زنگ زده دخترخالش ک برو تحقیق

نمیدونم چرا دلش میخاد عزاب بده منو.بزاره زیر منگنه

منو گزاشته تو برزخ.هرچی هم میگم میگه توکل بخدا...م

بعدب من میگه باشه تحقق نمیکنیم.بعد میره تواتاقش زنگ میزنه ک تحقیق کن

اخه مگه من خرم ک نفهمم.

استرس خودم کمه.حال خودم خوبه.مامانمم هی اصافه میکنه

برچسب: نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:08

صفحه بندی